تبلیغات
شرمم کشد که بی تو نفس میکشم هنوز تا زنده ام بس است همین شرمساری ام

مرام

 

نوشته شده توسط:رضا

سلامتی اون بچه یتیمی که وقتی تو رو با بابات می بینه بغض می کنه ولی برا اینکه خواهر کوچیکش ناراحت نشه براش ادای باباهارو در میاره!!!


دستهامان

 

نوشته شده توسط:رضا



از دل و دیده ، گرامی تر هم

                            آیا هست ؟

- دست ،

      آری ، ز دل و دیده گرامی تر :

                                        دست  !

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

هر چه حاصل كنی از دنیا ،

                           دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،

دست دارد همه را زیر نگین !

سلطنت را كه شنیده ست چنین ؟!

شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست !

خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .

در فروبسته ترین دشواری ،

در گرانبارترین نومیدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هیچت ار نیست مخور خون جگر ،

                                      دست كه هست  !

بیستون را یاد آر ،

دست هایت را بسپار به كار ،

كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار  !

وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،

دست هایی كه به هم پیوسته است  !

به یقین ، هر كه به هر جای ، در آید از پای

دست هایش بسته است  !

دست در دست كسی ،

                       یعنی : پیوند دو جان !

دست در دست كسی

                        یعنی : پیمان دو عشق !

دست در دست كسی داری اگر ،

                                    دانی ، دست ،

چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست ؛

لحظه ای چند كه از دست طبیب ،

گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست  !

چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست ،

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !

لشكر غم خورد از پرچم دست  تو شكست !



آزادی

 

نوشته شده توسط:رضا

آزادی

فریدون مشیری

پشه ای در استکان آمد فرود

تا بنوشد آنچه واپس مانده بود

کودکی از شیطنت بازی کنان

بست با دستش دهان استکان

پشه دیگر طعمه اش را لب نزد 

جست تا از دام کودک وارهد

خشک لب می گشت، حیران، راه جو 

زیر و بالا، بسته هرسو، راه او

روزنی می جست در دیوار و در

تا به آزادی رسد بار دگر

هرچه بر جهد و تکاپو می فزود 

راه بیرون رفتن از چاهش نبود

آنقدر کوبید بر دیوار سر

تا فروافتاد خونین بال و پر

جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ

لیک آزادی گرامی تر، عزیز



تفاوت‌های ارغوان رضایی و هدیه‌ تهرانی

 

نوشته شده توسط:رضا

 

چرا ارغوان مایه افتخار ماست اما میترا حجار مایه سرافکندگی؟ فقط به خاطر اینکه ارغوان هیچ‌وقت در ایران زندگی نکرده؟ سختی جنگ را در کودکی‌اش احساس نکرده؟ برای سازندگی بعد از جنگ هزینه نداده؟ طعم گرانی و تحریم را نچشیده؟
در ادامه واكنش‌های سیاسی به موفقیت ارغوان رضایی در مسابقات تنیس نیویورك سایت الف در یادداشتی با انتقاد به برخی رویكردهای رسانه‌ای به این موضوع نوشته است: واقعا تفاوت بین ارغوان رضایی و گلشیفته فراهانی، میترا حجار، فاطمه معتمدآریا و خیلی های دیگر چیست که آنها گ - ف و م - ح و ف - م می شوند اما ارغوان، الف - ر نمی شود؟

من خصومتی با ارغوان ندارم. هیچ دفاعی هم از آنهای دیگر ندارم. اتفاقا شدیدا هم به رفتارهایشان اعتراض دارم، اما نمی‌توانم این دوگانگی در برخورد بعضی‌ها را هضم کنم. ارغوان رضایی به کدام یک از هنجارهای دینی مقید بوده که گلشیفته فراهانی نبوده؟ یا فاطمه معتمد‌آریا به کدام غرور ملی اهانت کرده که ارغوان نکرده؟

چه تفاوتی بین ارغوان و دیگران هست که عکس‌های او با لباس تنیس، مفتخرانه منتشر می‌شود اما میترا حجار به خاطر حضور بی‌حجابش در یک فیلم خارجی باید مورد انتقاد قرار بگیرد؟

چرا ارغوان مایه افتخار ماست اما میترا حجار مایه سرافکندگی؟ فقط به خاطر اینکه ارغوان هیچ‌وقت در ایران زندگی نکرده؟ سختی جنگ را در کودکی‌اش احساس نکرده؟ برای سازندگی بعد از جنگ هزینه نداده؟ طعم گرانی و تحریم را نچشیده؟

به راستی اگر ارغوان درایران بزرگ شده بود، آیا امروز می‌توانست در تنیس برای ما افتخارآفرینی کند؟ یا اگر هم به همین جایگاه می‌رسید، آیا ما همینطوری به او افتخار می‌کردیم؟ یا آن وقت مایه ننگ ما می‌شد؟ آیا گلشیفته جز به این بهانه که نمی‌تواند در ایران در زمینه مورد علاقه‌اش پیشرفت کند، امروز در خارج از ایران زندگی می‌کند؟ و آیا ارغوان جز به همین دلیل تبعه فرانسه است؟

چرا عکس یادگاری مشایی- صرفنظر از شخص او - با هدیه تهرانی، نقطه ضعف اوست اما هدیه ارغوان رضایی به احمدی نژاد، غرور ملی‌مان را بر می‌انگیزد!؟ و ده‌ها آیا و چرا ی دیگر.... آیا هنوز حق ملاک سنجش افراد است یا مصلحت ایجاب می‌کند که فعلا بعضی اشخاص ملاک حق قرار گیرند؟

                                                                                                                                                                                                                                                                                                             با تشکر از    
پایگاه اینترنتی پرشین وی



ای ی ی ی ی

 

نوشته شده توسط:رضا

مهربانی را وقتی آموختم که کودکی آسمان نقاشی اش را با مداد سیاه می کشید تا پدر کارگرش زیر آفتاب نسوزد.



حال من دست خودم نیست

 

نوشته شده توسط:رضا

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم

 

آوار ِ پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزم ؟

هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟

 

تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا»

کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم

 

دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم

 

دردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی را

تیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریم

 

ما خویش ند انستیم ، بیداری مان از خواب

گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !

 

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته

امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم

 

 

از : حسین منزوی



قیصر امین پور

 

نوشته شده توسط:رضا


  رفتار من عادی است

رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هر*** مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار حال و هوای دیگری داری !
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانی های ساده
و با همان امضا ،همان نام
و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساكت و آرام

این روزها تنها
حس میكنم گاهی كمی گنگم
گاهی كمی گیجم
حس می كنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
از تو چه پنهان
با سنگ ها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روزو ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می كنم گاهی كمی كمتر
گاهی شدیداً بیشترهستم
حتی اگر می شد بگویم :
این روزها گاهی خدا را هم یك جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب های بی رحمانه دیگر بود :
من كاملاً تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب هایم را اتو كردم
تنها – حدود هفت فرسخ – در اتاقم راه رفتم
با كفش هایم گفتگو كردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو كردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه موهوم
دنبال آن مجهول گشتم چیزی ندیدم
تنها یكی از نامه ها یم
بوی غریب و مبهمی می داد ( ... )
انگار از لابه لای كاغذ تاخورده نامه
بوی تمام یاس های آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب هایم را
از پاره های ابر پر كردم
جای شما خالی !
یك لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یك پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
كه رنگ چشمانم كمی میشی است
و بر خلاف سال های پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم كه نام كوچكم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای كو چك
یك روز كامل چشن می گیریم ( .... )
گاهی
صد بار در یك روز می میرم
حتی
یك شاخه از محبوبه های شب
یك غنچه مریم هم برای مردنم كافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
باعابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می كند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یك موسیقی غمگین
هوایی می كند ( ... )
اما
غیر از همین حس ها كه گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
وغیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری در دل ندارم
رفتار من عادی است .
 


شاعر افغانی عبدالسمیع حامد

 

نوشته شده توسط:رضا


دو رهبر خفته بر روی دوبستر

                                        دوعسکر خسته در  بین دوسنگر
دو رهبر پشت میز صلح خندان
               

                                        دو بیرق بر سر گور دوعسکر

 


  • تعداد کل صفحات:28 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...